|
خانه عشق
زندگی را نفسی ارزش غم خوردن نیست غم ندارم که چرا چون تو کسی با من نیست
""برای آنکه می داند چه می گویم"" عمر نیکو گذشت و
بد بودیم صاحب عقلان بی خرد
بودیم آدمی بود ناممان
اما در حقیقت که دیو و
دد بودیم پشت دیوارهای جهل
و گناه همچو زندانی ابد
بودیم روی دریای ناملایم
دهر چون خسی گیج جزر و
مد بودیم کاش یک دم ز روی
شیدایی فارغ از هرچه نیک
و بد بودیم کاش در آزمون مکتب
عقل امتحان پس نداده
رد بودیم کاش در این جهان
سر در گم خانه عشق را بلد
بودیم
نوشته شده توسط ::سعید:: در ساعت 22:9 | لینک ثابت |
مناجاتی با خدا
خدایا؛
آبروی مرا به توانگری نگهدار و شخصیت مرا
با تنگدستی از بین
مبر تا مبادا از روزی خواران
تو روزی بخواهم و از آفریده های بدکردار طلب
مهربانی
کنم و در حالتی قرار گیرم که به تعریف و
تمجید کسی که بمن چیزی داده بپردازم و از
کسی که
مرا از امکاناتی منع کرده است بدگوئی کنم.
نوشته شده توسط ::سعید:: در ساعت 18:54 | لینک ثابت |
شمع زندان
تا سحر ای شمع بر بالین من امشب از بهر خدا بیدار باش سایه ی غم ناگهان بر دل نشست رحم کن امشب مرا غمخوار باش کام امیدم به خون آغشته شد تیرهای غم چنان بر دل نشست کاندرین دریای مست زندگی کشتی امید من بر دل نشست آه!ای یاران به فریادم رسید ورنه مرگ امشب به فریادم رسد ترسم آن شیرین تر از جانم ز
راه چون به دام مرگ افتادم ، رسد گریه و فریاد بس کن شمع من! بر دل ریشم نمک دیگر مپاش قصه ی بیتابی دل پیش من بیش از این دیگر مگو خاموش
باش جز توام ای مونس شب های تار در جهان دیگر مرا یاری نماند زآن همه یاران به جز دیدار
مرگ با کسی امید دیداری نماند همدم من ، مونس من ، شمع من جز توام در این جهان غمخوار
کو؟ و اندرین صحرای وحشت زای مرگ وای بر من وای بر من یار کو؟ اندرین زندان،من امشب،شمع من دست خواهم شستن از این زندگی تا که فردا هم چو شیران
بشکنند ملتم زنجیرهای بندگی 1333/12/26 دکتر علی شریعتی
نوشته شده توسط ::سعید:: در ساعت 10:14 | لینک ثابت |
تنهاییم را باتو قسمت می کنم
تنهاییم را باتو قسمت می کنم
سهم کمی نیست.
گسترده تر از عالم تنهایی من عالمی نیست.
غم آنقدر دارم که می خواهم تمام فصل ها را برسفره رنگین خود بنشانمت ، بنشین!
غمی نیست.
حوای من ؛
بر من مگیر این خودستایی را که بی شک
تنها تر از من در زمین و آسمانت آدمی نیست.
آینه ام را بر دهان تک تک یاران گرفتم.
آینه ام را بر دهان تک تک یاران گرفتم، تا روشن شد در میان مردگان هم، همدمی
نیست.
همواره چون من نه؛ فقط یک لحظه خوب من بیاندیش!
لبریزی از گفتن ولی در هیچ صورت، نهرم نیست.
من قصد نفی بازی گل را و باران را ندارم.
شاید برای من که همزاد کویرم
شبنمی نیست.
شاید به زخم من که می پوشم ز چشم شهر آمد
در دستهای بینهایت مهربانش مرحمی نیست.
شاید و یا شاید ،
هزار شاید دیگر اگر چه
اینک به گوش انتظارم جز صدای مبهمی نیست.
نوشته شده توسط ::سعید:: در ساعت 10:49 | لینک ثابت |
زیباست آزادی
من که هر آنچه
داشتم، اول ره گذاشتم
حال برای چون تویی
اگر که لایقم بگو
تا گل غربت
نرویاند بهار از خاک جانم
با خزانت نیز
خواهم ساخت.
خاک بی خزان ،
گر چه خشتی از تو
را حتی به رویا هم ندارم
زیر سقف آشناییها
می خواهم بمانم.
بی گمان زیباست
آزادی
ولی من چون
قناری دوست دارم در قفس باشم که زیباتر بخوانم.
در همین ویرانه
خواهم ماند و
از خاک سیاهش ،
شعرهایم را به آبی های دنیا می رسانم.
گر تو مجذوب
کجا آباد دنیایی
من اما جذبه ای
دارم که دنیا را به اینجا می کشانم.
نیستی شاعر!!
نیستی شاعر
که تا معنای حافظ را بدانی
ورنه بیهوده نمی
خواندی بسوی آفتابم.
عقل یا احساس!
حق با چیست؟
پیش از رفتن ای
خوب ؛
کاش می شد این
حقیقت را بدانی یا بدانم.
نوشته شده توسط ::سعید:: در ساعت 22:38 | لینک ثابت |
حتی ستاره ای ...
خود را شبی در آینه دیدم ، دلم گرفت
از فکر این که قد نکشیدم ، دلم گرفت
از فکر این که بال و پری داشتم ولی
بالاتر از خودم نپریدم ، دلم گرفت
از این که با تمام پس انداز عمر خود
حتی ستاره ای نخریدم ، دلم گرفت
کم کم به سطح آینه ام برف می نشست
دستی بر آن سپید کشیدم ، دلم گرفت
دنبال کودکی که در آن سوی برف بود
رفتم ولی به او نرسیدم ، دلم گرفت
نقاشی ام تمام شد و زنگ خانه خورد
من هیچ خانه ای نکشیدم ، دلم گرفت
شاعر کنار جو گذر عمر دید و من
خود را شبی در آینه دیدم ، دلم گرفت
نوشته شده توسط ::سعید:: در ساعت 0:26 | لینک ثابت |
مست و هوشیار
محتسب مستی به ره
دید و گریبانش گرفت
مست گفت ای دوست
این پیراهن است افسار نیست
گفت مستی زان سبب
افتان و خیزان می روی
گفت جرم راه رفتن
نیست ره هموار نیست
گفت می باید تو
را تا خانه قاضی برم
گفت رو صبح آی؛
قاضی نیمه شب بیدار نیست
گفت نزدیک است والی
را سرای، آنجا شویم
گفت والی از کجا ،
در خانه خمار نیست
گفت تا داروغه را
گوییم در مسجد بخواب
گفت مسجد خوابگاه
مردم بدکار نیست
گفت از بهر غرامت
جامه ات بیرون کنم
گفت پوسیده است جز
نقشی ز پود و تار نیست
گفت آگه نیستی کز
سر در افتادن کلاه
گفت در سر عقل
باید بی کلاهی عار نیست
گفت می بسیار خوردی
زآن چنین بیخود شدی
گفت ای بیهوده گو حرف
کم و بسیار نیست
گفت باید حد زند
هشیار مردم مست را
گفت هشیاری بیار
اینجا کسی هشیار نیست
پروین اعتصامی
نوشته شده توسط ::سعید:: در ساعت 23:31 | لینک ثابت |
دوست داشتن از عشق برتر است
خدایا ...
آدمی زاد هر چه انسان تر می شود
چشم براه تر می شود
این حقیقت زیبایی است که همواره می درخشد
* * *
خدایا! آتش مقدس (( شک )) را
آن چنان در من بیفروز
تا همه ی (( یقین )) هایی را که در من نقش کرده اند،
بسوزاند
و آن گاه از پس توده ی این خاکستر
لبخند مهراوه برلب های صبح یقینی
شسته از هر غبار، طلوع کند
خدایا!
به هر که دوست داری بیاموز
که عشق از زندگی کردن بهتر است
و به هرکه دوست تر می داری ، بچشان
که دوست داشتن از عشق برتر
خدایا!
به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ
بربی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است،
حسرت نخورم
دکتر علی شریعتی
نوشته شده توسط ::سعید:: در ساعت 23:19 | لینک ثابت |
گلایه ای از آقا
هزار آیینه می روید...
هزار آیینه می روید به هر جا می نهی پا را
همین قدر از تو می دانم هوایی کرده ای ما را
سحر می لغزد از سر شانه هایت تا بیاویزد
به گرد بازوانت باز ، بازوبند دریا را
میان چشم هایت دیده ام قد می کشد باران
و اندوهی که وسعت می دهد بی تابی ما را
شمردم بارها انگشت هایم را بگو آیا،
از اول بشمرم! بر روی چشمم می نهی پا را؟
من از طعم دوبیتی های باران خورده لبریزم
کنار اشک هایم می شود آویخت دریا را
شب و آشفتگی با دست هایت می خورد پیوند
زمین گم می کند در شیب سرگردانی ات ما را
تمام راه پر می گردد از آوای سرشارت
و باران می تکاند اشتیاق اطلسی ها را ...
آقاجون: یا مهدی موعود(عج)
اگر حجاب ظهورت وجود پست من است، پس دعا نما که بمیرم
نوشته شده توسط ::سعید:: در ساعت 22:2 | لینک ثابت |
بنام ایزد بخشاینده بخشایشگر
الهی سینه ای ده آتش افروز در آن سینه دلی وان دل همه سوز
هرآن دلرا که سوزی نیست،دل نیست دل افسرده غیر از آب و گل نیست
دلم پر شعله گردان، سینه پردود زبانم کن به گفتن آتش آلود
کرامت کن درونی درد پرورد دلی در وی درون درد و برون درد
به سوزی ده کلامم را روایی کز آن گرمی کند آتش گدایی
دلم را داغ عشقی بر جبین نه زبانم را بیانی آتشین ده
سخن کز سوز دل تابی ندارد چکد گر آب ازو ، آبی ندارد
دلی افسرده دارم سخت بی نور چراغی زو بغایت روشنی دور
بده گرمی دل افسرده ام را فروزان کن چراغ مرده ام را
ندارد راه فکرم روشنایی ز لطفت پرتوی دارم گدایی
اگر لطف تو نبود پرتو انداز کجا فکر و کجا گنجینهء راز
ز گنج راز د ر هر کنج سینه نهاده خازن تو صد دفینه
ولی لطف تو گر نبود ، بصد رنج پشیزی کس نیابد ز آنهمه گنج
چو در هر کنج، صد گنجینه داری نمیخواهم که نومیدم گذاری
براه این امید پیچ در پیچ مرا لطف تو میباید ، دگر هیچ
نوشته شده توسط ::سعید:: در ساعت 19:46 | لینک ثابت |
جای آن است که خون موج زند در دل لعل
الهی؛ این چه فضلیست که با دوستان خود کرده ای که هر که تو شناخت ایشانرا یافت و هر که تو را یافت ایشانرا شناخت
الهی؛بدعا فرمانست قلم را چه درمانست
الهی؛ اگر ابلیس آدم را بدآموزی کرد گندم او را که روزی کرد تا تو در غیب بودی من همه عیب بودم چون تو از غیب بدرآمدی من از عیب بدرآمدم.
الهی؛ بیزارم از طاعتی که مرا به عجب اندازد و مبارک معصیتی که مرا به عذر آورد
الهی؛ نه ظالمی که گویم زنهار نه مرا بر تو حقی که گویم بیار چون در اول برداشتی در آخر فرومگذار
الهی؛ حاضری چه گویم ناظری چه جویم
الهی؛ اگر کار بگفتار است بر سر همه تاجم و اگر به کردار است بیشه و مور مور محتاجم
الهی؛ اگر من ناپخته ام تو پخته ام کن و نسوزان مرا
الهی؛ اگر بر دارم کنی رواست از خود دور مکن و اگر به دوزخ فرستی رواست.
شیخ عبدالله انصاری
نوشته شده توسط ::سعید:: در ساعت 22:19 | لینک ثابت |
قسمت هایی از شعر استاد شهریار با عنوان : ای وای مادرم
(تقدیم به تمامی عزیزانی که از مهر مادر محروم شده اند)
آهسته باز از بغل پله ها گذشت در فکر آش و سبزی بیمار خویش بود امّاگرفته دور و برش هاله ای سیاه او مرده است و باز پرستار حال ماست در زندگی ما همه جا وول می خورد هر کُنج خانه صحنه ای از داستان اوست در ختم خویش هم به سر کار خویش بود بیچاره مادرم
هر روز می گذشت از این زیر پله ها آهسته تا بهم نزند خواب ما امروز هم گذشت در باز و بسته شد با پشت خم از این بغل کوچه می رود چادر نماز فلفلی انداخته به سر کفش چروک خورده و جوراب وصله دار او فکر بچه هاست هر جا شده هویج هم امروز می خرد بیچاره پیرزن همه برف است کوچه ها
… کفگیر بی صدا
دارد برای ناخوش خود آش می پزد او مُرد ودر کنار پدر زیر خاک رفت اقوامش آمدند پی سر سلامتی یک ختم هم گرفته شد و پُر بَدَک نبود بسیار تسلیت که به ما عرضه داشتند لطف شما زیاد
اما ندای قلب به گوشم همیشه گفت: این حرف ها برای تو مادر نمی شود. پس این که بود؟ دیشب لحاف رد شده بر روی من کشید لیوان آب از بغل من کنار
زد،
در نصفه های شب.
یک خواب سهمناک و پریدم بحال تب
نزدیکهای صبح
او باز زیر پای من اینجا نشسته بود
آهسته با خدا،
راز و نیاز داشت
نه، او نمرده است.
…
او پنج سال کرد پرستاری مریض
در اشک و خون نشست و پسر را نجات داد
اما پسرچه کرد برای تو؟ هیچ، هیچ
تنها مریضخانه، به امّید دیگران
یک روز هم خبر: که بیا او تمام کرد.
در راه قُم به هر چه گذشتم عبوس بود
پیچید کوه و فحش به من داد و دور شد
صحرا همه خطوطِ کج و کوله و سیاه
طومار سرنوشت و خبرهای سهمگین
دریاچه هم به حال من از دور می گریست
تنها طواف دور ضریح و یکی نماز
یک اشک هم به سوره ی یاسین می چکید
مادر به خاک رفت.
...
این هم پسر، که بدرقه اش می کند به گور
یک قطره اشک مُزد همه ی زجرهای او
اما خلاص می شود از سرنوشت من
مادر بخواب، خوش
منزل مبارکت.
آینده بود و قصه ی بی مادریّ من
نا گاه ضجه ای که به هم زد سکوت مرگ
من می دویدم از وسط قبرها برون
او بود و سر به ناله برآورده از مغاک
خود را به ضعف از پی من باز می کشید
دیوانه و رمیده، دویدم به ایستگاه
خود را بهم فشرده خزیدم میان جمع
ترسان ز پشت شیشه ی در آخرین نگاه
باز آن سفیدپوش و همان کوشش و تلاش
چشمان نیمه باز:
از من جدا مشو.
می آمدیم و کله من گیج و منگ بود
انگار جیوه در دل من آب می کنند
پیچیده صحنه های زمین و زمان به هم
خاموش و خوفناک همه می گریختند
می گشت آسمان که بکوبد به مغز من
دنیا به پیش چشم گنهکار من سیاه
وز هر شکاف و رخنه ی ماشین غریو باد
یک ناله ی ضعیف هم از پی دوان دوان
می آمد و به مغز من آهسته می خلید:
تنها شدی پسر.
باز آمدم به خانه، چه حالی! نگفتنی
دیدم نشسته مثل همیشه کنار حوض
پیراهن پلید مرا باز شسته بود
انگار خنده کرد ولی دل شکسته بود:
بردی مرا به خاک سپردی و آمدی؟
تنها نمی گذارمت ای بینوا پسر
می خواستم به خنده درآیم ز اشتباه
اما خیال بود
ای وای مادرم
نوشته شده توسط ::سعید:: در ساعت 1:38 | لینک ثابت |
کاش سرنوشت جز این می نوشت


نوشته شده توسط ::سعید:: در ساعت 0:52 | لینک ثابت |
به یاد مادر (هدیه به مادرم در سوگ مادربزرگ)
خواهم بياد
مــــادر خود نالــــــه سر كنم آفــــــاق را ز سوز دل خـــــود خبر كنم
از آتش درون دل
مـــن جـــــــوش ميزند خواهم به اشك از دل خود دفـــع شر كنم
بي مهري
زمــــــانـــــه بسي ديداه م ولي خواهم كه مهر خويش به عالــم سمر كنم
مــــــادر
توبـــا هزار تمنا كـــــــه داشتي رفتي بزير خـــــاك چه خاكي بسر كنم ؟
بعد از تو غير
محنت و مـــــــاتم نديده ام هرلحظه ياد روي تــــــــو با چشم تر كنم
تا بر سرم تو دست
نوازش كشـي زشوق خواهم بسويت از دل و از جـان سفر كنم
باغ و جود بي تو
چــو زنـــــدان بود مرا گــــــربينمت ز دل غم عـــــالم بدر كنـــم
نوشته شده توسط ::سعید:: در ساعت 19:14 | لینک ثابت |
عبرت بزرگ تاریخ
محرم ماه شهامت است و شهادت محرم ماه عزت است و کرامت محرم ماه شفاهت است و عنایت محرم فرصت ابراز ارادت است و بیان حاجت
محرم ماه عبرت است و عترت
محرم یادآور جهالت بزرگ بشریت است و هنرنمایی قافله غیرت و عاشورا اوج این هنرنمایی و عبرت بزرگ تاریخ.
نوشته شده توسط ::سعید:: در ساعت 21:5 | لینک ثابت |
|